اولین ماشین کیانا
سلام کیانا جونم
دیروز عصر با بابایی رفتیم بیرون و یه ماشین خوشکل واست خریدیم .اینقدر خوشحال بودی که نمی اومدی ازش پایین .این اولین اسباب بازی بزرگی بود که خریدیم گرچه یک کمی زود بود ولی دیگه روزا خیلی حوصله ات سر میرفت تو خونه و چون زمستونه نمیشه بردت بیرون ولی تو خونه میتونی با این ماشینت بازی کنی و سوارش شی.امیر جونت پاهاتو میذاشت رو رکاب تا بتونی ماشین سواری کنی و بهت میگفت میخوام زود رانندگی یادت بدم تا مث مامانت نشی 
راستی نگفته بودم الان چند ماهه که آخر اسم همه رو جون صدا میزنی خیلی شیرین تر میشی هر چی بزرگ تر میشی ....به امیر میگی امیر جون به عمه هم میگی عمه جون و من. حتی به فرید همسایه
...
کتاب قصه ها رو دیگه با دقت نگاه میکنی و تمام اشیا و شکل های توشو میشناسی و مامان بزرگ هر روز تا ظهر و من و بابا هم بعد از ظهر و شب مثل بچه های مدرسه ای ازت میپرسیم و تو هم جواب میدی هر چی یاد گرفتی.دیگه یاد گرفتی که قهر کنی و خودتو بندازی رو زمین و دستتو بذاری رو چشات.وسایلتو که پیدا نمیکنی دنبالشون بگردی .ساعت ها با خودت و عروسکت بازی میکنی و صدات در نمیاد.فیلما رو با ما به دقت نگاه میکنی و احساسات (شادی و غم ) رو درک میکنی که تو فیلم اتفاق می افته.
خلاصه دیگه داری بزرگ میشی عزیزم 


اولین ماشین کیانا
