کیاناکیانا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

کیانا

بالاخره دیگه به آرزوی بچگیم که الان دیگه دوستش ندارم رسیدم

1404/3/4 16:04
نویسنده : افضل
175 بازدید
اشتراک گذاری

خب بالاخره بزرگ شدم و این آرزوی بچگیم بود که الان میفهمم چقد آرزوی مزخرفی بود.چون حس کردم که بزرگ شدن واقعا چیز خوبی نیست با بزرگ شدن شرایط سخت تر و سخت تر میشه و کسایی که دوسشون داریم پیر تر و پیرتر میشن. این وبلاگ با همشون فرق داره چون خودم دارم می‌نویسمش.

آخرای سال هفتم دبیرستان متوسطه اولمه و دارم آخرین امتحانا رو میدم .رفتم تمام وبلاگ هایی که مامانم نوشته بود رو خوندم و فهمیدم چقد زمان زود میگذره . اولین بار بود که میخوندمشون و دلم کلی گرفت.گریه میکردم ولی میخندیدم حس عجیب و تازه ای بود .بگذریم...

شرایط خیلی سخت تر شده و همه چیز پیچیده تر شده مثل روابط دوستانم چون دوست خوب خیلی کم شده و درسا و فشار این سال تحصیلی خیلی زیاد بود و سر تک تک درس ها اذیت شدم مخصوصا ریاضی هفتم که نگم ... هر بار در کارنامه ها افت تحصیلی داشتم نه خیلی زیاد به صدم بود ولی خب  اولین کارنامه ای که گرفتم معدلم ۱۹،۸۹ بود .(جز یکی از دانش آموزان برتر کلاسم نفر سوم) برای تک تک امتحان ها استرس میگرفتم و خیلی اذیت میشدم هر چی تلاش میکردم به چیزی که میخواستم نمی‌رسیدم ولی خب دارم خیلی سفت و سخت واسه امتحانای ترم دوم میخونم.

من هنوزم عاشق نقاشی کشیدن و پیانو نواختن و آشپزی کردن و شیرینی پزی ام و واقعا از انجام دادنشون لذت میبرم .

دوست دارم انقد فرد موفقی بشم که بتونم بخشی از زحمات پدر و مادرم رو جبران کرده باشم .

هیچوقت ترکتون نمیکنم و یکی از آرزو هام اینه که قبل از شما بمیرم .

شاید خودتون از حرفم ناراحت شید ولی خب ... نمی‌دونم 

میخوام از تک تک لحظاتی که با شمام لذت ببرم و تمام آرزو هاتونو واقعی کنم .🙃❤️

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کیانا می باشد