کیاناکیانا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

کیانا

جواب بله

سلام بر گلم . امروز هم یکی از روزهای خداست . تو  چند روزی خونه مامان جونت بودی و مهد کودک نرفتی ،حسابی باد خورده پشتت ،دلیلش یک کمی ناخوش احوالی خودت بود و یک کمی مربوط به ما میشد،دوباره تو فکر افتادیم که جا به جا شیم آخه به محل کار رفت و آمد خیلی سخته و داریم دنبال یه خونه نزدیکتر میگردیم.بخاطر همین چند روز اومدیم خونه مامان جون تا راحتتر تو رو عصرا بذاریم و خودمون بریم دنبالش.اتفاق خاص این هفته این بود که عمه مینا بالاخره به یکی جواب بله رو داد و کم کم داره میره خونه بخت.5 شنبه خواستگاری بود.همه چیز خوب و عالی بود.بقول تو امیر شد "مامان عمه دیگه " . قربونت که میفهمی یه رابطه ای داره شکل میگیره .اون شب همش  ...
25 مرداد 1393

سالها پیش

دیروز یه اتفاق خیلی خوب افتاد تو این روزا که هیچ اتفاق خوبی نمی افته مگر به زور خودمون . وقتی صفحه فس بوکمو باز کردم لیستی از دوستای سالها پیشم رو دیدم که اصلا انتظارشو نداشتم .البته این ماجرا به چند روز پیشش بر میگرده که یکی از دوستام منو پیدا کرده بود و منو add کرده بود (سارا.ع) .به سالها پیش بر گشتم 11 و شاید 12 سال پیش .آخه من از دنیای گذشته ام خیلی دور شدم ولی وقتی میبینم هنوز کسایی هستن که دوستی ها یادشون نرفته خوشحال میشم الانم این ترانه صادقی جونم همراه شده با نوشتنم : تو دلم نــَقل یه حرفایی هست که بگم میری نگم می میرم بعضیـا بدجوری عاشق میشن عشق یعنی تو بمون من میرم تو که میری نفسم میگیره همه ی خستگیات یکجا چند؟ تو بخند هم...
7 بهمن 1392

خاطرات قدیمی

سلام کیانا جون امروز مجبور شدم بمونم تا ساعت کاری ام کم نیاد آخر ماه . از صبح از پنجره اتاق دائم بیرون رو دید میزنم دلم هوای چندین سال پیشو کرده که تازه دانشجو شده بودم و خیلی احساس تنهایی میکردم .چقدر اطرافیانم هوامو داشتن و من همش دلتنگ خونه بودم و گریه میکردم .چقدر از اینجا بدم می اومد ،با بی حوصلگی میرفتم سر کلاس و عصرا تا چهارشنبه به زور میموندم  و تا عصر چهارشنبه میرسید، میرفتم پیش بهاره ..... خاطرات قشنگی بود که با یه چشم بهم زدن 4 سال گذشت و 5سال دیگه هم داره از آخرین روز دانشگاهم میگذره ولی هنوز مثل یه کتاب مرورشون میکنم. مخصوصا تو فصل زمستون که عاشقشم.چقدر خوبه که آدما از یه دوره اصلا خاطره بد ندارن و دوست دارن برمیگشتن به ه...
21 آذر 1392

روزای تکراری

سلام دخترم گاهی اوقات دلمون میگیره اینقدر که هیچکس و هیچ چیز نمیتونه باهاش راه بیاد. همه چیز داری ولی راضی نمیشی باز .تلفنم میزنی به یه نفر میگی شاید دلت تنگ صدای اونه ولی نه ! بازم سنگینی میکنی رو زمین ،بعد میری سر رویا و خیال پردازی میگی کاش بال داشتم میپریدم .خوب بعدش چی بالاخره که باید دوباره بشینی رو زمین پس چیکار کنم ؟ اصلا تکراری شدم ! از هر روز خودم خسته شدم .برای خودت برنامه ردیف میکنی....کاش برم انقلاب و چند تا کتاب بگیرم و بخونم ،کاش برم استخر کنار خونه اسم بنویسم ،کاشکی میرفتم زبان رو ادامه میدادم چندتا غذای عجیب و غریب سرچ میکنی میگی رفتم خونه درست میکنم،میرم اون لباسی رو که دیروز دیدم پشت ویترین رو میخرم  و......... آه...
18 آذر 1392

تعطیلات ماه محرم

سلام بر جوتوی نازنینم  کیانا خانم بعد از چند روز تعطیلات که حسابی با هم بودیم و خیلی زود گذشت امروز خیلی سخت بود بیدار شم . تاسوعا و عاشورا آسیه و محرم و دو تا پسرش اومده بودن تهران خیلی خوب شد که پیش ما بودن حداقل تنها نبودیم ،تو خیلی آسیه رو دوست داری کیانا جون  البته اونم خیلی دوست داره.تو هیئت پیش همه میرفتی تا ببرنت بیرون .کلی واست شبا خوراکی می اووردن هیئت تا بری بغلشون .سر به سرت میذاشتن ازت میخواستن الکی بخندی و امیرو صدا بزنی و منو و هر چی کلمه یادگرفته بودی دیگه باهات سرگرم بودن این چند شب . بنده خدا محرم که نذرشو آوورده بود هیئت بابا ،تو شهرک ولی این چند روز همش از صبح تا آخر شب اونجا تو آشپزخونه بود.تو هم ...
27 آبان 1392

همین جوری

سلام کیانا کوچولو امروز اومدم بهت بگم که دیگه اسم باباتو با مزه صدا میکنی از پریشبو اسم خودتو که میگی (نانا) . هر روز که میگذره شیرین تر میشی .دیشب میخواستم ترشی درست کنم ،خیلی اذیتم کردی و سر به سرم میذاشتی .تا بهت اخم میکردم پشت مامان بزرگ می نشستی که من نبینمت ولی صدای خنده ات خونه رو برداشته بود. کیانا جونم شنبه مامان بزرگت نیست نگهت داره به منم مرخصی نمیدن ،موندم چیکار کنم . شاید بیارمت با خودم سر کار. تازه یه خبر امروز رفتم بالاخره مدرکم رو گرفتم .دیگه اینکه تو آخر نمکی.............. دلم تا ظهر برا ت یه ذره میشه . یه درد سر جدیدم که اضافه شده اینه که Off منم حذف شده
13 آبان 1392

اولین روزای پاییز

سلام توجوی قشنگم امروز اولین مطلب پاییز 92 رو مینویسم .پاییز رو دوست دارم و دلم خیلی میگیره تو روزاش .خیلی دلم واسه دوران بچگی ام تنگ میشه ،وقتی صبح ها بچه مدرسه ای ها رو میبینم که کیفشونو انداختند رو دوششون و خواب آلود دست در دست مامان یا بابا هاشون میرن مدرسه و بعضیا مثل من با دوستاشون میرن مدرسه ،دلم میخواد زمان برگرده به گذشته و صبح ها مامانم از خواب بیدارم کنه و بگه پاشید مدرسه اتون دیر شد .  مامانم هر روز صبح شیر تازه  میخرید  و گرم میکرد برامون  و بعد از اینکه بابا میرفت سرکار ،نوبت بیدار کردن ما میرسید و با حوصله ما رو راهی مدرسه میکرد .چقدر زود روزای خوب تموم میشن و ما اصلا قدر نمیدونیم .ک...
6 مهر 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کیانا می باشد