خونه ی نو...
سلام عشق مامان از روزی که میخواستم درباره اسباب کشی بنویسم بیشتر از یک ماه گذشت و من اصلا نتونستم بیام و بگم که چی شد ؟ فقط یادمه که اون بعداز ظهر خسته کننده تو خیلی اذیت شدی و تا خیلی طول کشید جابجا شدنمون.تا ساعت 1 نیمه شب طول کشید و تو تا 4 صبح فقط جیغ میکشیدی و گریه میکردی آخه خیلی خسته شده بودی و همش تو این مدت بغل من بودی .و همین جور تا حدود یک هفته درگیر خونه و وسایل بودیم و هر روز ظهر که می اومدیم شروع میشد تا شب و زمان زیادی برد تا این بشه که الان هست..بی خیال خدا رو شکر دیگه حسابی جا افتادیم .قبل از اینکه بیام خیلی ناراحت بودم ولی الان خوشحالم از اینکه همه چیز خوب پیش رفت.حالا دیگه سه تایی با هم میاییم و ظهرا هم سه تایی بر...


