کیاناکیانا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

کیانا

مرور خاطرات دندون

سلام عشق مامان قبل از هر چیزی میخوام اول بگم من از  اولین دندونت که خودشو به مامان نشون داد رو ثبت کردم تو دفتر خاطراتت، ولی چون این وبلاگو دیر باز کردم ،از دندون سیزدهم و چهاردهمت میگم که اسمش دندون نیشه ! الان دیگه یه کوچولو اومدن بیرون از بالا . مثل همیشه و مثل بقیه دندونات اذیت میشی و سرت کمی داغه ولی فکر کنم درد قبل رو نداری یا  شایدم دیگه عادت کردی نفس، چون غر نمیزنی اصلا. کیانا من و تو داستانهایی داشتیم سر این دندون در اووردنت که حالا برات مختصر تعریف میکنم: اولش که دیر مرواریدای کوچولوت زد بیرون چقدر حرص خوردم بردمت دکتر و اونم کلی بهم دلداری داد که اشکال نداره و گفت تا 13 ماهگی وقت داره و از این جور چیزا...
13 شهريور 1392

ترس از واکسن

سلام جوتو ! راستی شنبه باید ببرمت واکسن یک و نیم سالگیتو بزنم خیلی میترسم چون تنهایی باید ببرمت  و الان بزرگ شدی نسبت به قبل و ممکنه تکون بخوری و پات درد بگیره. شنبه رو مرخصی میگیرم که کنارت باشم شایدم یکشنبه هم موندم پیشت دوستام میگن یک روز تب میکنه بچه ات  ! ولی نگران نباش من که پیشت باشم همه چی حله! (راستی نگفتم من و باباش کیانا رو  جوتو صدا میزنیم تو خونه ) کیانا این شعرو که خیلی دوست دارم رو برات مینویسم : یک روز رسد غمی به اندازه کوه یک روز رسد نشاط به اندازه دشت افسانه زندگی چنین است عزیز در سایه کوه باید از دشت گذشت   ...
12 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کیانا می باشد